|
نقد و بررسی کتاب
بشارت
خدا به زادگاهش باز می گردد
نوشتۀ : هوشنگ معین زاده
طلايه دارِ
آرمانهایِ عصرِ فروغ
محمد مهدی مرادی
نقد
«بشارت، خدا به زادگاهش باز می گردد»
از
ایران
خبرانتشار کتاب«بشارت، خدا به زادگاهش باز می گردد»همزمان با خارج از
کشور، در داخل ایران نیز در سایت های انترنتی انعکاس گسترده ای داشت. پس
از انتشار نیز تعداد قابل توجهی از این کتاب توسط هم میهنان گرامی به
ایران برده شد یا اینکه با پست به داخل کشور ارسال گردید که به دست بعضی
ازعلاقمندان رسیده است.
از جملۀ کسانی که در ایران به این کتاب دسترسی پیدا کرده، دوست نادیدۀ
من، شهریار شیرازی، نویسندۀ فرزانۀ کتاب«پیامیران خرد در پیکار با تاریکی
هزاره ها» است.
و، این نویسندۀ گرانقدر، مهر ورزیده و نقدی بر این کتاب نوشته است که پس
از ماهها تاخیر به دست من رسیده که آنرا به هم میهنان علاقمند ارمغان می
کنم.
لازم به یاد آوری است که این اولین نوشتۀ شهریار شیرازی است که پس از
انتشار کتاب روشنگرانه اش در خارج از کشور به دست ما رسیده است. امید است
که در آینده شاهد آثار قلمی بیشتری از این نویسنده فرهیخته باشیم و
همینطور از سایر فرزانگانی که در عرصه روشنگری تلاش می کنند. باشد که
اینگونه مبادلات فرهنگی میان ایرانیان درون و برون مرزی هر چه بیشتر
ادامه پیدا کند. هوشنگ
معین زاده
نقد کتاب
بشارت
خدا به زادگاهش باز می گردد
هوشنگ معین زاد
بقلم
شهریار شیرازی
نویسندۀ کتاب
«پیامبران خرد در پیکار با تاریکی هزاره ها»
مقدمه :
«خدا گفت آدم را به صورت ما و موافق شبیه ما بسازیم»
(تورات، نیای قران و احادیث اسلامی)
هزاران سال پیش از آشکار شدن گردی زمین و گردیدن آن به دور خود و گردش
ثابتش به گرد خورشید، کسانی از میان اقوام بیابانگرد خاورمیانه در روی
«زمین»،خدایانی شبیه انسان ساختند و به«آسمان»فرستادند تاکائناتی را که
خلق فرموده بود اداره کند!
«آن خدا»که انسان، او را اختراع کرده و موظفش نموده بود که«آدم» را
بیافریند، در پی یک تصمیم شتابزده و خشم آلود، لنگ «ابوالبشر»را گرفت و
به همان جایی پرتابش کرد که خودش«خدا» را آفریده بودند.در کتاب «بشارت،
خدا به زادگاهش باز می گردد»،عکس ماجرا رخ می نماید:
آن
خدا، از «آسمان» به «زمین» کشانده شده و به جایش«انسان» به «آسمان»
فرستاده می شود تا بر«زمین»خدایی کند.
یگانگی انگیزه و هدف، صرفنظر از شیوۀ کار و چگونگی گفتار، بارزترین نشانۀ
خلوص و آزادمنشی کسی است که می اندیشد تا ابهاماتی را برطرف سازد که بین
او و حقایق مورد پذیرش عقل، حائل شده اند.اندیشه ای که مبانی بنیادی و
هستۀ مرکزی آن حاکی از مخدوش بودن وحدت ایندو باشد، ار استحکام چندانی
برخوردار نبوده و نخواهد توانست الگوی مناسبی برای راه یافتن دیگران به
جمع خردگریان گردد و آتش تردیدهایی را که خود، هیزم بر افروخته شدنشان را
در خود داشته، فرو نشاند.
به باورمن، کالبد شکافی اندیشه ها یا نقد آثار فکری و نظری، کوششی است
مشتاقانه، بی مروت و بسیار ستودنی جهت کشف درونمایه های یک فکر و سنجش
درجۀ وحدت میان انگیزه و هدف در تمامیت ارگانیک آن اندیشه. بنابراین
ایراد گرفتن، انگ زدن، ناسزا گفتن و یا غریدن و قشقرق به راه انداختن، نه
نقد است و نه حتی انتقاد.
بنده هم مانند همۀ کسانی که رفته رفته دریافتند که هیچ چیز مقدس
نیست،هیچ اندیشه ای در بر گیرنده تمامی حقایق نمی باشد، وحی منزل سخن
بیهوده ای است که انسانهایی بافته و به جان عقل انداخته اند و مدعیان
رسالت بوده و هستند که اغلب مبتلا به «توهم شخصیت» گشته اند، کوشیدم نگاه
خود را از دام داده های فلج کننده فرهنگی اکتساب برهانم تا امکان درک
درست تر دیدگاه کسانی برایم فراهم شود که می توانستم به آثارشان دسترسی
پیدا کنم.
الله، دشمن جویندگان خدا
مذهب حاصل یک پندار سادۀ فلسفی از علل و آثار حیات است و الله یک باور
سست بنیاد مذهبی می باشد که چنانچه با اندک خیزشی از ناحیه عقل آزاد رو
به رو گردد، به سهولت فرو می ریزد. حال آنکه«خدا» حقیقتی عقلی است که نه
حاجت به آن دارد که به او ایمان بیاورند و نه فاصله یا خلئی بین او با
انسان وجود دارد تا نیاز پیدا کنیم به او ایمان بیاوریم.
خدا بر خلاف«الله» نه تنها بیمی از شناخته شدن ندارد، بلکه برعکس هر چه
به او نزدیک تر شده و وجودش را بیشتر و عمیق تر دریابیم بر امکاناتمان می
افزاید و از رنجهای ناشی از ضعف ابزار فرهنگی و فنی و اقتصادی می کاهد.
علت کدورت و خصومت الله با جویندگان خدا در آن است که جستجوی حقایق طبیعی
و تاریخی و نقل و نشر دستاوردهای این جستجو، یعنی ادراکات عقلی و فرآورده
های علمی، شرایطی را فراهم می آورد که طرد حضور الله از قلمرو اندیشه به
آفرینش و جانشین شدن مفهوم عقلی خدا در سامانۀ فکری بشر، پی آمد مسلم و
منطقی آن می باشد.
فرمانروایی خود سرانه و مستبدانۀ الله، بزرگترین مانع خدا شناسی درایران
و موثرترین عامل حقارت در جهان بینی فلسفی و حیات سیاسی ما می باشد.
بنابراین، پیوستن به شورش فکری زنان و مردانی که راز فرو ماندگی های این
جامعه را یافته و می کوشند تا با خلع سلاح ادیان از راه کالبد شکافی
افسانه های دینی و آراء کتب به اصطلاح مقدس و شرح واقعیت های تاریخی و
نقش آنها در احوال و اطوار مدعیان رسالت، خیمه و خرگاه الله را بر چینند،
یک قدم انقلابی در امر انهدام جندالله فرهنگی است. چرا که ما نیازمند
زنده و زایا شدن مغزهایمان هستیم. پس بهتر است نخست این حقیقت را بپذیریم
که مغزی که به اشغال موهومات و مردگان در آمده باشد، زنده و زایا نیست.
بشارت در نگاه من
شورندگانی که توانسته اند از سقوط خود در پرتگاه«شوریدگی» و«شیدایی» در
امان بمانند، هر یک به شیوه ای دست به کار شده و به «روند» پیکار با
عوامیگری دین پا به نبرد علیه دروغهای درشت مذهبی پیوسته اند.
آقای هوشنگ معین زاده، نویسندۀ کتاب«بشارت، خدا به زادگاهش باز می گردد»
یکی از آن میان است.. انسانی که با امید فراوان و کوششی سخت توانفرسا،
ضرورت الله زدایی را از برابر چشم اندازی که به خدا ختم می گردد، به
روشنی دریافته و برای اثبات لزوم به اجرا در آمدن آن کمر همت بر بسته و
جنبیده اند.
از آنجا که گمان می کنم ایشان حاجت به شنیدن ستایش خود از زبان دیگران،
در خود احساس نمی کند، پر چانگی نکرده و به بشارت می پردازم .
نخست با بیان چکیده ای از داستان، نگاهم را به نظر دوستان می رسانم:
به کمک تخیل اما آگاه و مسلط بر خاصیت خیال و میل طبیعی آن به نفی حدود و
ثغور طبیعی، با نادیده گرفتن ناهمانندی هایی که راهوار و هموار شدنشان
موکول به نقش آفرینی علم و اراده و عمل و ابزار می باشد، یک فضای خیالی
ترسیم می شود و سیر و سفری که با اشتیاق وافر اما همراه با «نا امیدی و
شک و تردید بسیار» آغاز می شود، در آن فضا بوقوع می پیوندد.
انگیزه، درک حقیقت غیر دینی خدا و هدف راه یافتن به «آنسوی سراب» است.
خضر برای وی روشن می سازد که حقیقت در«آنسوی سراب»است. اما چگونگی راه
یافتن آنرا به عهدۀ خودش می گذارد.
در جستجوی راهنمایی که صلاحیت راهبری او را به«آنسوی سراب» داشته باشد،
سرانجام شیطان(نماد عقل) را که از امر ولی الامر نخستین(الله) تمرد می
کند و بنای کل کل کردن و چون و چرا را با او می گذارد، به یاری«آدم» می
شتابد تا او را از منگی و نادانی و تسلیم بی دلیل به امر برهاند، بر می
گزیند و به یاری وی در راهی گام می نهد که از سراب می گذرد و به «دیار
روشنایی» ختم می گردد.
به دنبال کشف شیطان و انتخاب او به عنوان راهنمای مسیر بس دشوار خروج از
سراب و با یاد آوری کلام بهجت اثر همسایه خوش اندام و گل رخسار دوران
کودکی خود که در برابر شیطنت هایش خطاب به او گفته بود : «ای شیطون»(ای
ناقلا) تصمیم می گیرد برای دیدار شیطان به همان شیوه ای عمل نماید که بنا
به روایات، محمد بن عبدالله به قصد چهره به چهره شدن با جبرئیل برگزیده
بود : اعتکاف طولانی توأم با گرسنگی در یک غار کوهستانی و دور از هیاهوی
روزانۀ دوندگانی که با شتاب دنبال روزی می دوند و از سر و کول یکدیگر
بالا می پرند. چون شنیده و خوانده بود که به دلیل حواس پرتی های
مکرر«الله»، گهگاه شیطان از جبرئیل پیشی می گیرد و آیاتی را به گوش
پبغمبر اسلام می خواند.
جوینده، در آن غار خیالی و در تنهایی، با کوشش بسیار موفق به تمرکز حواس
می گردد و بالاخره تصویری از جبرئیل در ذهنش ساخته می شود و سپس با لحنی
آمیخته به طنز سر به سر او می گذارد و اظهار می دارد که سخت مشتاق دیدار
شیطان است. جبرئیل هم موافقت خود را برای ترتیب دادن ملاقات آندو اعلام
می دارد.
شیطان به دیدارش می رود و سر انجام، سفر طولانی عبور او به راهنمایی
شیطان از سراب و رهسپاری به سوی«حقیقت خدا» یا «خدای حقیقی»، به امید
یافتن او و پائین کشیدنش از آسمان به زادگاهش« زمین» آغاز می گردد.
سراب، سرزمین اهل ایمان های مذهبی است و فضای آن مالامال از خرافه و
مردمانش آغشته به انواع اوهام و پای بند به رسومی هستند که از فرط ابتذال
حال عقل را بهم می زند.
« در حد میان سراب و آنسوی سراب» به دامنۀ کوه بسیار عظیمی می رسند که
عارفان را از قلمرو سراب و سوی دیگرش جدا می کند. جماعتی که از «الله»
بریده، از عقل رنجیده و در«وهمی»متفاوت از اوهام عوامی درغلطیده بودند.
کسانی که به «وسوسۀ عقل» گوش فرا داده،«آدم صفت از روضۀ رضوان» به در
آمده و سرگردان گرد خویش می چرخند و برای رها ساختن خود از رنج ناشی از
طعمه نه چندان شیرین«حقیقت وجود» راه چاره را در ول کردن خود و فراموشی و
دور نمودن خویش از تیر نگاه خشن عقل می پنداشتند. جماعتی که برای درمان
دردهای واقعی انسان دوای درخوری عرضه نداشتند. چون هم و غمشان«وصل» به دل
آرامی بود که لاقیدی هایشان را ارضاء و اجابت کند و مرحمی بر بی قراری
هایشان باشد.
در اشاره به وضع و حال اینان، نویسندۀ گرامی، راه ساده ای را که می شود
با گذشتن از آن، بر ناتوانی عارفان در راهنمایی انسان به حقایق پنهان پی
برد، می گشاید. همانطور که در پرداختن به «متکلمین»، درازگویی و مهمل
بافی آنها در رابطه با خدای ملموس و پیش پا افتاده در«ادیان توحیدی» به
فراوانی آشکار می سازد.
با پشت سر نهادن وادی«دو دلانی» که«میان دو دلبر نشسته اند و دو دل اند»،
آندو«انسان و نماد عقل»به آنسوی سراب قدم می گذارند و جوینده خود را با
افرادی از نامدارترین«شاگردان شیطان»، یعنی خردمندان و دانشوران و آزاد
اندیشان تاریخ از جمله سقراط و ابن سینا روبرو می بیند.
گر چه از زبان شیطان، قلم عفو بر مصلحت اندیشی های دانشمندان و متفکرینی
می کشد که «گاه به نعل می زدند و گاه به میخ» و ملغمه ای از منطق و مذهب
می ساختند، تفاوت ها و تضادها را لاپوشی می کردن و نهال گیجی می کاشتند.
لیکن انصاف حکم می کند که حضور ایشان را در آنسوی سراب بپذیریم، زیرا در
هر حال، ترجیح می دادند، قدیم بودن عالم را برجسته تراز«ازلیت
الله»(نگوئیم خدا) و همتایانش بنمایانند، یعنی بیشتر مایل بدان بودند که
وحدت بنا و بنا را القاء کنند.
جزیرۀ بیداری
در اینجا نویسنده می کوشد نمونۀ مشخصی از«ثمره عقل و حاصل ایمان» را
ارائه نماید و «دیدگاه عقل و تکیه گاه ایمان» را هم آشکار سازد.
بر حسب اتفاق سه مرد که یکی نوجوانی است یازده ساله، دیگری میانسال و
سومی پیر، به «جزیرۀ بیداری» پرتاب می شوند و به هم می رسند. دو نفر از
این سه تن، نماد و نمونۀ منشی هستند که بنیاد تشکیلات بینشی آنها قائم بر
آنست(حاج غلام، الله باور و شادان خردگرا، اما سومی«جاویدان» یازده ساله
است که بنا بر عللی، از هر نوع عقیدۀ جا افتاده و نافذی که در مقام
فرمانروایی بر افکار و رفتارش قرار گرفته باشد، تهی است: آزاد از ایمان
اما ناتوان از اداره کردن خویش.
عقل و ایمان(شادان و حاج غلام) هر یک به شیوۀ خود می کوشند تا در ذهن
انسانی که به طبیعت نزدیکتر است(جاویدان)، یعنی نه باور دینی مشخص دارد و
نه باروری عقلی، نفوذ کند. تفاوت در جهان بینی و تضاد مادرزاد میان عقل و
ایمان دینی، سرانجام آندو(شادان و حاج غلام) را رو در روی یکدیگر قرار می
دهد و نبرد تن به تن به قصد تصرف و تربیت مواد خام و آماده برای آموزش و
پرورش در می گیرد و همانگونه که تاکنون رخ داده، خشونت و چماق موقتاً بر
عقل و استدلال غلبه می کند.
شادان(شیطان – نماد عقل – پیر) که کتک جانانه ای از حاج غلام( نماد ایمان
دینی) خورده است، مثل همیشه کوتاه می آید. از خیر آموزش جاویدان می گذرد
و مثل «بچه آدم» سرش را به زیر می اندازد و از مهلکه می گریزد. البته به
امید روزی که مدافع سینه چاک جهل، به مرور سر عقل بیاید، از کرده پشیمان
شود، به فرمان عقل تن در داده و تقاضای پناهندگی از او را بنماید! و از
آنجا که عقل هم مانند ایمان از پناهندگان به خود خوشش می آید، نا سازگاری
نشان نمی دهد، ایمان را زیر پر و بال خویش می گیرد و تیمارش می کند و به
این ترتیب دعواها پایان می پذیرد! و دوران خجسته روابط مسالمت آمیز میان
عقل و ایمان(البته تحت زعامت و نظارت عقل) فرا می رسد.
در بخش دیگری از کتاب زیر عنوان«یگانگی عقل و ایمان»، ایندو(عقل و ایمان
دینی – شیطان و خدا) حتی در هم می آمیزند و به یک وحدت تجزیه نا پذیر می
رسند. خلاصه در روزگاری که فرا خواهد رسید، تضاد میان «وهم» و«فهم» حل می
شود و جدالهای خسته کننده و جدالهای خشونت آمیز خاتمه می پذیرد...
نویسندۀ ارجمند، ضمن بازنگری و تحلیل منطقی و بسیار واقع بینانه افسانۀ
آفرینش عالم و خلقت آدم در متون اصلی ادیان و مذاهب سامی تبار، پرداختن
به امری را پیشنهاد می نماید که یکی از مهمترین وظابف روشنگری بشمار می
رود و آن عبارتست از : افشای این افسانه و درهم کوبیدن آن به کمک ابزار و
اطلاعاتی که دانش نوین در اختیار متفکرین اجتماعی و طالبین انسان شناسی
علمی قرار داده است، زیرا افسانۀ خلقت زیر بنای نگرش دینی و عنصر سرشتی
دینی کردن خاصیتهای طبیعی پدیدههای عینی میباشد.
این افسانه را بر ملا کنید تا سایر اجزای بنایی که آنرا ایمان دینی می
نامیم فرو ریزند تا«یهوه» و«پدر آسمانی» و«الله»و فرستادگانشان به وضوح
شناسانده شوند و جماعت عوام که تاکنون به آسمان تهی از خدایان چشم دوخته
و دل سپرده و به همین دلیل هم در زمین، در آغوش مادر طبیعی خود در مانده،
چشم بگشاید و یک باره برای همیشه تکلیف خودش را با متولیان دروغ های ریز
و درشت معلوم کند.
اگر دروغ بودن«حقیقت دینی»آفرینش برای همگان روشن گردد، سر از فرمان خدای
دروغین خواهند پیچید. شرط به بار نشستن چاره اندیشی های خویش را خواهند
شناخت و در همین جاست که به خود خواهند گفت:
می نوش که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب
چون نیک بنگری همه تزویر کرده اند
باری! پیر پس از آنکه موفق می شود با استفاده از تجربیات تلخ خود حاج
غلام، و به کمک استدلال منطقی به آتش شک او نسبت به باورهای پیشینش دامن
بزند، او را به حال خودش رها می کند و متاسفانه جاویدان نو جوان را، در
حالیکه دستخوش کشمکش درونی شده و مانده است که به خود چه بکند، به دست
وی. می سپارد.
بسوی روشنایی – سر آغاز حادثه
در این قسمت نیز بحث و گفتگو پیرامون خدا، علت بوجود آمدنش، جایگاه طبیعی
او، بارگاه آسمانی اش و اینکه چرا به آسمان برده شده و به چه دلیل دست از
گریبان«خدا باوران» بر نمی دارد و چه عواملی باعث افزایش کم و کیف شکاکی
ها نسبت به وجود و صفات و توانایی هایش گشته اند، ادامه می یابد و ضرورت
پائین کشید او از آسمان به«زادگاهش زمین» به بحث گذاشته شده و مورد قبول
مسئولین و دست اندرکاران رتق و فتق امور عالم به ارادۀ او قرار می گیرد.
خلاصه مقدمات پرداختن به پرده آخر یک نمایشنامۀ «علمی- تخیلی» با زمینه
های فلسفی(چهره به چهره رو به رو) آماده می گردد.
همچنین روشن می شود، تمام هم و غم مردی که قیام کرده تا خدا را به
زادگاهش برگرداند، آنست که برای«خداباوران»،صنمی از نوع ویژه(سازگار با
چشمداشت های عقل) بیافریند تا با برون رفت خدایشان خلئی احساس نکرده و
دستخوش پریشانی نگردند و«ناظری بر معنویات و فضائل خود»داشته باشند،وگرنه
خود ایشان به خدایشان باور ندارند.
نقل قول از کتاب : « ما خدای زمینی را برای این گروه(خداباوران) می
خواهیم تا اینکه آنها نیز آرام آرام، با درک واقعیت ها به بی خدایی
اعتقاد و عادت کنند.».....«چرا فکر می کنید انسان برای داشتن فضیلت نیاز
به خدا دارد؟».«واقعیت را بخواهید نیازی به چنین خدایی نیست، چرا که
انسان های خردمند این فضیلت را دارند، بی آنکه حتی عقیده ای به خدا داشته
باشند. نمی شود به خدا باور گفت : من خدا را یافته ام، اما این صنم را
برای تو ساخته ام. عجالتاً این را داشته باش تا نرم نرمک خودت به او
برسی.
با وجود وحدت روحی روشن در کالبد اندیشه ای که از ذهن چالاک و پویای
نویسندۀ محترم تراوش یافته، لیکن چیزی در آن هست که سبب سردرگمی خوانندۀ
اثر می شود و آن عبارتست از مخلوط و ممزوج شدن مفاهیم متفاوت از خدا.
مراسم پائین کشیدن
انبوه خدایان تاریخی از آسمان به زمین و دفن آنها به جز یکی!
«من در انتظار حادثه ای بودم که تا آن روز در عالم هستی رخ نداده بود!»
مراسم فرود خدایان از آسمان به زمین با کنار رفتن پرده وهویدا شدن فضای
لایتناهی آغاز می گردد. نخست«اشباح نامریی»یا«سرچشمه پیدایش خدایان» و به
دنبال آنها«اجسامی به صورت سنگ و چوب و درخت» و سایر خدایان رو به سوی
زمین روانه می شوند و سرانجام نوبت پیغمبران و«خدای یکتا»می رسد. این
خدا، همان خدای ادیان سامی است که جمعی از زمینیان او را ساختند و سپس به
اوج آسمان پرتابش کردند. منتها روشن نیست که این«خدای موهوم»چه نسبتی با
حقیقت وجودی خدایی دارد که نویسنده در پی اثبات حقیقی، زمینی و در عین
حال، همه جایی بودن آن است.
شاهد فرود خدایان و در واقع اندیشمندی که تصمیم گرفته خدایان را از آسمان
به زمین بکشاند، به امر جبرئیل به زمین باز می گردد تا در زمین از خدایان
پیشباز کند.محل پیشباز دامنۀ کوه البرز(جایی که ضحاک به بند کشیده شد می
باشد».
«در همین هنگام کاروان خدایان از دور پیدا شد.... آنها هر چه به زمین
نزدیکتر می شدند کوچک و کوچکتر می شدند».
«همۀ خدایان به دنبال هم یک یک به درون من وارد می شدند».....«این خدایان
می رفتند تا در اندیشۀ پویای «انسان»، برای بار دوم به گور سپرده
شوند»...
گلۀ خدایان دانه دانه به «ذره ای تبدیل» می شوند و از اندام وی عبور
نموده در زمین فرو می روند، الا یکی ار آن هزاران؛«خدای یکتا» که هبوط می
فرماید، اما نمی دانیم مصلحت چیست که به سرنوشت نهایی سایر خدایان موهوم
اقوام و ملل تاریخی دچار نشده و از اندام نگرندۀ فرود خدایان نمی گذرد و
در زمین فرو نمی رود؟ چرا این خدای دروغین دفن نمی شود؟
«خدای یکتا»ی مخلوق، موهوم و متعلق به ادیان به اصطلاح توحیدی که
«پروردگار»هم نامیده می شود، ناظر خدا جوی فرود خدایان را به حضور مبارک
می طلبد و با وی به گفتگو می پردازد:
«فرزند! میل داریم در عالمی که در آن مستقر خواهیم شد، سیر و سیاحتی
بکنیم» با گفتن لبیک پا به جلو گذاشتم و پردۀ مخملی سرخ رنگی را که خدا
را از دید همگان پنهان نگهداشته و هرگز کسی آنرا به کنار نزده بود! کنار
زدم و به تختگاه او نزدیک شدم».
با کنار رفتن پردۀ حجابی که میان خدا و پرستندگانش حائل بود، با حیرت
تمام گهواره ای دیدم پر از خاک و آب و گل و لای که در میان آن ذرات بسیار
ریزی در حال جنبش و حرکت بودند».
ایشان با مرور بخشی از نتایج پژوهشهای دانشمندانی که در پی کشف منشاء
حیات یا به قول ایشان«جوهر حیات» در زمین، یعنی جانور تک سلول یا به گفتۀ
وی «یاختۀ عاقل»ی بودند که از «آمیزش عقل و حیات» بوجود آمده به این
نتیجه(باور) می رسند که خدا همین «تک سلول عاقل» است و نامش را «خودآ» می
گذارند.
این«خودآ»یا مبداء پیدایش حیات جانداران از جمله انسان، به مرور(طی
میلیاردها سال»تطور و تحول به خود می بیند، تکامل می پذیرد و«در نهایت در
شاخه ای از این دگرگونی ها که مختص حیوانات بود، موجودی را دیدم که شکل و
شمایل انسان را داشت»....
«در این هنگام بود که او درون این گهوارۀ کوچک که بعدها به صورت کرۀ زمین
در نظر من مجسم شد، موجود انسان واره ای به پا خاست که می باید همان خدای
مورد پرستش ما انسان ها باشد»
این خدای تازه، در حالیکه بر تختش(زمین)جلوس کرده همراه با راوی سفری را
آغاز می کند. به صحرای سینا، اورشلیم و مکه می رود و به انتقاد و سرزنش
توأم با نوازش و ستایش از پیغمبرانش می پردازد و می نالد و می گرید که
چرا مرا از زادگاهم دور و مهجور کردید، خطاها و نادانی ها و ندانمکاری
های خودتان را به حساب من گذاشتید و عرض و آبرویم را پیش کس و ناکس
بردید؟
«خدای موهوم» که حال تحول پیدا کرده و سرشتی عقلی و صورتی علمی به خود
گرفته«تحمل نگریستن به آثار انسانهای بازیگر»،(پیغمبران) را از دست می
دهد و به پای کوه البرز باز گردانده می شود. اشتیاق نویسندۀ محترم به دفن
خدایان در خاک ایران، شورانگیز است.
این خدا سرانجام با «چهرۀ شاد و خندان» دشمن دیرینه خود شیطان روبرو می
شود و آندو«مانند عاشقان دلباخته ای که پس از هجران بسیار بهم می رسند،
یکدیگر را سخت در آغوش می گیرند» و چرخان و رقصان در هم می آمیزند و
«تبدیل به ذرات نوری می شوند که در درون هر ذرۀ آن هم خدا وجود داشت و هم
شیطان».... و «در فضا پراکنده می شوند»
در این هنگام است که تماشاگر این«رخداد بی نظیر» احساس می کند که او و
خدا و شیطان(انسان و عقل و ایمان» در هم آمیخته و خودش و خدا را «یک جا»
و در «یک قالب» می بیند.
سفری که با نا امیدی و شک و تردید آغاز می شود با احساس دلهره و درماندگی
از تجسم سنگین انبوه مشکلاتی که بر سر راه قرار دارند، پایان می پذیرد.
هیچ اندیشه ای جوانه نمی زند، ظاهر نمی شود و به بار نمی نشیند، مگر آنکه
نخستین جرقه های احساس نیاز به فهم امور، رفع ابهام و درک مجهول آتش شوق
اندیشیدن را در درون شخص شعله ور سازند.
چون و چرا کردن و در مسیر یافتن پاسخ دویدن و در این راه خسته و بیمناک و
مایوس نشدن، سر آغاز ظهور اندیشه و باردار شدن عقل و زایشهای پی در پی آن
است.
کسی که در بارۀ پدیده های طبیعی و داده های فرهنگی، چون و چرا نمی کند،
پی چون و چرا در دام عنکبوت عادت و سنت یا باورهای دینی و ایمان مذهبی و
ترس های موهوم گرفتار شده و بجای آنکه حامل عقلانیت.فرازبین و دانش کار
آمد باشد، تبدیل به حمال و هیزم کش متولیان اوهام فلسفی – مذهبی و آئین
هایی گشته است که شیرۀ جانش را قطره قطره می مکند و تفالۀ تنش را به درون
چاه گندابه های تاریخی می افکنند. افرادی هم که اهل چون و چرا هستند، اما
از بیم آنکه مبادا به امنیت و اموال و یا بر اعتباری که برای خود فرض و
خیال کرده اند، آسیبی وارد شود، لب فرو می بندند و حتی دیگران را از چون
و چرا کردن باز می دارند، مانند قطرات بارانی هستند که پیش از نشستن بر
لبان حشک یک دشت تشنه ولی بارور، بخار می شوند و بین زمین و آسمان معلق
می مانند.
اندیشیدن، دشوار است و اندیشمند، سخت جان. صاحب نظرانی که عزمشان معطوف
به رونق بخشیدن به بازار چون و چرا در بارۀ علت وجود باورها و حاکمیت
آنها بر ذهن و زندگی بشر شده است، سازندگان شالوده های تمدن و فرهنگی
بوده و هستند که جانش به اندیشۀ آزاد و آزادی اندیشه بند است. فرهنگ و
تمدنی که تشنۀ تولید فکر، فروزش خرد و تحقق عدالت اجتماعی بر پایه حقوق
تردید نا پذیر نوعی می باشد.
آقای هوشنگ معین زاده تا آنجا که بنده ایشان را با خواندن آثارشان می
شناسم از قماش«آدم»هایی هستند که از خود بسیار می پرسند، برای یافتن پاسخ
به سختی می کوشند، رنج تن و توان فرسای اندیشیدن را به جان می پذیرند و
خود بر علیه اباطیل می شورند و احساس نیاز به چون و چرا را در ما بر می
انگیزند، چرا که راز تیره روزی ها و درماندگی هایمان را شناخته اند. آیا
خدمتی ارزنده تر و قابل دفاع تر از کمک به فراهم آمدن شرایط ذهنی یک
انقلاب فکری و فرهنگی سراغ داریم؟ آیا در تحلیل نهایی خود منشی بی غش تر
از شخصیت اشخاصی که مشتاق باز شدن مشت عوامفریبان و فرو ریختن نظام
باورهای عوامی از راه روشن ساختن حقایق عقلی می باشند، دیده ایم؟
آنسوی سراب
به نظر بنده، نکات اصلی اندیشه و هدفی که با چون و چرا کردن در بارۀ آراء
و عقایدی که چون و چرا را بر نمی تابند، آغاز می گردد و سرانجام تکوین می
یابد و تدوین می شود، در کتاب «آنسوی سراب» آمده است.
ایشان می کوشند خود و دیگران را از وجود «سراب»ی که در آن غوطه ورشان
کرده اند، برهاند و به «آنسوی سراب» بکشانند. چون«سراب» به فرمودۀ
وی:«وادی تصورات واهی و باورهای کاذب و آنسوی سراب سرزمین روشن حقایق
است». در این راستا ایده ای به نظرشان راه می یابد که به باور ایشان
چنانچه به خوبی تشریح و تبیین شود به«خداباوران» کمک خواهد کرد تا بدون
آنکه بیم از دست دادن خدایشان آنها را مضطرب سازد، از او بگسلند، از سراب
بگذرند و راهی«سرزمین روشن حقایق» گردند.
ایدۀ مزبور، رفته رفته رشد می کند، از تشکیلات ذهنی خود آگاه و خود گردان
ایشان تغذیه نموده و بارور می شود و در پی آماده شدن عناصر بنیادی زایش
آن، سرانجام چشم به جهان میگشاید ومژدۀ بازگشت خدا را به فرمودۀ ایشان«به
زادگاهش زمین»میدهد.
این خدا که سیر تکوینی آن از«سلول عاقل»شروع میشود وبه«انسان»ختم
میگردد،با مرگ فرد می میرد، زیرا«مابا زنده بودن خود، وجود و بودن خدا را
احساس می کنیم».
صرفنظر از اینکه استدلالهای ایشان در رابط با اثبات وجود خدایی که زائیدۀ
زمین است، توانسته خود وی و سایر عقل گرایان و استدلالیون را قانع کند یا
نه، با بیان اینکه«اصل مسأله اینست که جهان هرگز خدا نداشته و ندارد» یا
«اگر نخواهیم سفسطه کنیم باید بپذیریم که عالم هستی قدیم تر از آنست که
موجود موهومی بنام خدا آنرا در چند هزار سال پیش، از نیستی آفریده باشد»
و یا«خدا وهم است و در بارۀ یک موجود موهوم واضح است که نمی توان مشخصاتی
تعیین کرد».خودشان را به درد سر انداخته و با پیچاندن جریان داستان،
سردرگمی هایی را سبب گشته اند. همچنین، خداباوران را با بیانی به این
مضمون که هل دادن آنها و پرتاب کردنشان به ته خط یعنی«خداناباوری» نه
ممکن می باشد و نه کار خردمندانه ای است از خود مایوس می نمایند. چرا
که«خداباور» به خدایی که پیک و سخنگوی آن هم باورش ندارد، باور نمی آورد.
پیغمبر عرب، هرگز نگفت : ای بت پرستان بیائید و نیایش بتان را ترک کنید و
به صنمی که من و تنی چند از مخالفین پرستش بتان اختراع کرده ایم(الله)
ایمان بیاورید.
در اینکه محمد، خدا(هستی لایتناهی) را درک نمی کرد، نمی شناخت و نمی
پذیرفت، تردیدی نیست. این فقدان شناخت را در ویژگی ها و صفات خدایی«الله»
که آنرا طراحی کرده بود، می توان دریافت. لیکن به آنچنان ایمان و اعتمادی
نسبت به خود رسیده بود که از اهم لوازم سرسختی نشان دادنهای همۀ سرکشان
فکری است. با وجود این از کلام خود طرفی نبست. چون«پیام تحفه ای» نداشت.
ولی هوشیارانه فهمید که در آن شرایط«زبان» محروم از پشتوانۀ«زور» باد
هواست و راه به جایی نخواهد برد.
آقای معین زاده که به نظر می آید طبعی لطیف، روانی بس روان، دلی مهربان و
علاقه ای وافر به تحقق آرزوی دیرینۀ بشر، یعنی آرزوی احساس آرامش فردی و
جمعی دارند، به جد می کوشند و در کهکشان فشرنده و دردناک اندیشه و خیال،
اوج می گیرند تا مگر راهی به روی ما یگشایند که شاید از چنگ عوالم مجعول
و مجازی آزاد شویم.
در بحبوحۀ این تقلا و جستجو همۀ خدایان را(نگوئیم خدایان، بگوئیم دروغ
هایی که دلبستگانی دارند) از آسمان(البته همۀ آنها آسمان نشین نبوده اند)
به زیر می کشند و چالشان می کنند، ولی «خدای یکتا» را نگه می دارند. چون
با او کار دارند. این خدا را هم خلع سلاح می نمایند و تمامی پیرامونیان
او در عرش را از اطرافش پراکنده می سازند. خلاصۀ مطلب اینکه علی می ماند
و حوضش. خدای یکتایی که مجبور به هبوط شده و بر تختش زمین جلوس فرموده
است. معذالک، مثل اینکه میل خدا که بنا بود پس از بازگشت از آسمان به
زادگاهش، دست از آسمان بشوید و به ادارۀ امور زمین قناعت کند، بر نیاز ما
به وجود او در کنارمان می چربد و دوباره فیلش یاد هندوستان می کند. با
شیطان(عقل) هم آغوش می شود، تبدیل به ذرات نورانی می گردد و در کل
موجودات هستی که همۀ آنها آسمان نشین هستند(از جمله زمین و فرآورده های
آن) فرو می رود و باز دوباره از دیدرس آدمی دور و پنهان می گردد.
خدا وهم است؟خدا هستی است؟خدا نیست؟
به کار گیری لفظ واحد (خدا) در پرداختن به ساختها و برداشت های متفاوت
افراد و اقوام در طول دوران نسبتاً دراز تاریخی تمدن ها از مفهومی که ما
آنرا خدا نامیده ایم، ذهن خوانندۀ اثر را گرفتار آشوبی می کند و مانع از
آن می شود که بتواند به درستی خدایان را از یکدیگر تفکیک کند و خدای مورد
نظر و مطلوب نویسنده را به آسانی تمیز بدهد.
نمی دانم، شاید هم این ذهن تربیت به خود ندیده، نا منظم و درهم و بر هم
من است که خدای ملموس را آنطور که باید نمی بیند و او را در میان خیل
خدایان موهوم گُم می کند.
نقل قول از متن: «چند روز بعد(پس از حصول تمرکز خواس)،دیگر همه چیز خدا
بود و من جزیی از عظمت بیکران او شده بودم. در آن اوقات، خدا عظمتی به
اندازۀ بزرگی جهان پیدا کرده بود و من ذره ای در درون عظمت او بودم....
خدا به تعداد ستارگان و کهکشانها بود و من ذرۀ نا چیز در درون یکی از
ستارگان نا چیز بودم. خدا همه عشق و سرور و ترانه بود. زمزمه جویبارها،
نغمۀ بلبلان، آهنگ پر پروانه ها، نالۀ دردمندان، گریۀ کودکان، مویۀ
مادران، رنج پدران....بود و من در همۀ آنها بودم. با اینکه من خدا نبودم،
جزئی از خدا و با خدا و مثل خدا بودم»......«خدا وهم است؟»
«خدایان هر چه به زمین نزدیکتر می شوند کوچک و کوچکتر...»..«جهان هرگز
خدا نداشته است» خدا نمی تواند همه چیز باشد و در عین حال،«وهم»،«آسمان
نشین» و«فرود آوردنی به زمین»، «مثل آدم، پدیدار و نا پدید شدنی»،
فرستنده پیام(«پیام من پیام خدا بود») هم باشد. اگر همه چیز است، پس وهم
نیست و بشر هم قادر به اختراع او نخواهد بود و چنانچه«وهم است» چگونه است
که می گوئیم هست و همه چیز همه چیز هم هست.
پذیرفتن اینکه خدا همه چیز است(هستی بی کرانه و مرز)معنای ضمنی اش آن می
شود که نمی توان آنرا آفرید، سپس به آسمان فرستاد و بالاخره در هئیت و
هیبت انسانی پائینش کشید و قلمرو حضور و فرمانروایی او را محدود به زمین
نمود. بعد هم ذره ذره اش کرد و در کل کائنات پاشاند. چون در این صورت
حداقل و در آن واحد به دو تا خدا می رسیم: یکی همه چیز و دیگری انسان که
بر تختش(زمین) تکیه داده است.«خدای آسمانی»، «خدای زمینی» شده و میل دارد
مستقل از همه چیز همه چیز، تکلیف خودش را با زمینیان و تکلیف آدمی زاده
را با خودش معلوم کند.
خدا، نمردنی است
دلیل آنکه عده ای پیدا شده و ندا در داده اند که «آهای خدا پرستان روی
زمین چه نشسته اید که خدا مرده است»، اینست که خدایان مجعول و مورد پرستش
عوام را خدا می پنداشته و مرگ برخی را از آن میان مرگ خدا انگاشته اند.
حال آنکه خدا نیامده بود که بشود به سوگ یا شادی از دست رفتنش نشست.
نرفته بود که بتوان او را برگردانید و بالاتر از همه، زندگی را در جای
بخصوص و در لحظه ای بخصوص آغاز نکرده بود تا مجبور به آن باشد که بمیرد.
چون خدا، هستی بی آغاز و انجام، بی قرینه و جفت و غیر قابل قیاس میباشد و
بعلت نامحدود بودن وجودش حتی به کار بردن«یک» و«یکتا» در بارۀ این هستی
بی همتا ناشی از اشتباه ادراک است. بنابراین، انسان خدا نیست، زیرا خدا
انسان نمی باشد.
یگانگی که جای خود دارد. حتی آشتی میان ایندو محال است.
انسان، سرچشمۀ ظهور تمامی اشکال فرهنگی، در روند حیات اجتماعی می باشد.
«فرهنگ»ها نوعاً یکی هستند، منتها درصور گوناگون ظاهرشده ودستخوش دگرگونی
هستند. چرا که منشاء مشترک دارند و آن نیز عبارت از نوع بشر است با تمامی
ویژگی های نوعی و نیازها و استعداد های مشترکش.
«اهورامزدا»،«یهوه»،«پدرآسمانی»،«الله»همچنین«اهریمن»،«ابلیس» و«شیطان»
بخشی از مخلوقات فرهنگی و دل مشغولی های فکری بشر می باشند، و هیچیک
واقعیت عینی ندارند. نیازها آنها را آفریده و همین نیازها هم از میانشان
خواهند برد. اما عقل و حاجات فلسفی، همچنان به حیات خود ادامه خواهند داد
و تلاش و پیکار عقل برای یافتن پاسخ های عمیق تر و روشن تر به پرسشهایی
که نیاز فلسفی بر می آیند دنبال خواهد شد و درگیری او با ایمان مذهبی،
یعنی یکی از مظاهر نیرومند رویارویی جهل فلسفی با پویایی عقلی تداوم
خواهد داشت. چون ایندو ذاتاً چشم دیدن یکدیگر را ندارند. در حالیکه هر دو
منشاء مشترکی داشته و آن منشاء انسان است. بنابراین، درگیری عقل و ایمان،
در واقع درگیری انسان با خود در پهندشت این فلک بیقرار و ماندگار می
باشد.
شاید بتوان این دو همزاد مجعول(الله و شیطان) را با ابداع یک روش و راه
حل کاملاً ذهنی وادار به همزیستی و در آمیختگی کرد، لیکن عقل و ایمان
مذهبی هرگز به وحدت نمی رسند. دشمن چون و چرا، گوهر گرانبهایی که سرشتش
از چون و چرا عجین و آمیخته شده، یک دل و هم جهت نمی گردد.
یگانگی نمادها، وحدت نهادهای متضاد را ممکن نمی گرداند و به همراه نمی
آورد. اما اگر مصلحت را در آن ببینیم که با آشتی دادن نهادها، رضایت خاطر
خود را فراهم آوریم و از سوی دیگر، خوش بینانه باور کنیم که آشتی دادن
نهادها سرانجام منجر به همزیستی مسالمت آمیز نهادها و تضادها در قالب یک
وحدت شکاف ناپذیر خواهد شد، امری است که تنها نشانگر طبع صلح جویانۀ ما
خواهد بود. منشی که ستودنی می باشد و«زمان شمشیر کشیدن و شمشیر زدن» را
در عصر هفت تیر کشیدن و موشک زدن و دورانی که آئین زندگی انسان بر
اساس«اعلامیۀ حقوق بشر!» و«دمکراسی» تنظیم می شود پایان یافته می داند.
در هر حال، شکی نیست که جانفشانی های امثال آقای معین زاده دیر یا زود
ثمر خواهد داد و بر مشکلات ذهن جمعی مردمی که با یک دست سنگ فرهنگ غنی و
ملی را بر سینه می کوبند و با دست دیگر با ضربه های پی در پی«قمه» فرق
خود را می شکافند، آثار امید بخشی بجا خواهند نهاد.
ایران- بهمن ماه سال 1384 خورشیدی
به نقل از: مجله ره آورد شماره 79
نقد و معرفی کتاب
از:غفور میرزایی
«بشارت» خدا به زادگاهش باز می گردد»
هوشنگ معین زاده
ششمین کتاب هوشنگ معین زاده زیر عنوان «بشارت»..... از انتشارات آذرخش در
شهر پاریس کشور فرانسه در فروردین ماه سال 1384 منتشر گردیده است. این
کتاب در 320 رویه و با چاپ و کاغذ اعلا است. برای تهیه کتاب با شماره
فاکس 33147687448 در فرانسه یا
ایمیلhoushang@moinzadeh.com
تماس بگیرید.
معین زاده آن طور که می نویسد : «این دفتر، ضمن این که گوشه هایی از
دیدگاه و اندیشه های من در باره خداست، در عین حال نگاهی است به زیستگاه
او و ضرورت بودنش در زمین و البته منافعی که از آن حاصل بشر خواهد شد».
«این برداشت نا درست نیز که شناخت و تعریف خدا در انحصار کسان بخصوصی
است، به تدریج باید از میان برداشته شود. مفهوم خدا نیز باید مانند همه
مسائل مربوط به زندگی انسان با دانش و معرفت امروزی شناسایی شود و از خدا
باوران دعوت گردد که بر مبنای شناخت درست، ایمانشان را نسبت به خدا پایه
ریزی کنند. مهمتر از همه این که باید خدا را از «وسیله» بودن بیرون کشید
و انسان را آزاد گذاشت که هر کسی خدای خود را به تشخیص خود انتخاب کند و
بدون واسطه، رابطه خود را با او پی ریزی.....[بنماید]».
«......خدا و خدا پرستی مشکل ما نبوده و نیست. ما از چند هزار سال قبل از
اسلام، خداپرست بودیم. از این رو بودن و نبودن خدا هرگز مشغله فکری ما
ایرانیان نبوده است. ایمان داشتن به خدا نیز نه درد دیروز ما بود و نه
مسأله امروز و نه مشکل فردای ما. مشکل واقعی ما این است که از قرن ها
پیش، نسل اندر نسل به ما چنین تلقین و تحمیل کرده اند که :
خدایی که ما را آفریده است، برای این که در این دنیا قرین سعادت و در آن
دنیا رستگار گردیم، از ما خواسته است تا از جماعتی که خود را نمایندگان
او قلمداد می کنند، پیروی کنیم. به امر و نهی آنها گردن بنهیم. در غیر
این صورت؛ علاوه بر این که در آخرت گرفتار عذاب الیم او خواهیم شد، در
این دنیا نیز به جرم کافر و مرتد بودن به مجازات کارگزاران او خواهیم
رسید».
«آن چه این طایفه دیروز با پدران ما، امروز با خود ما و فردا با فرزندان
ما کرده اند و می کنند و خواهند کرد، مشکل اساسی ما در مسأله خداست که
باید به طور جدی به آنها بپردازیم».
«خیال نکنید این جماعت در آخرت دچار عذاب خواهند شد. اگر این جماعت حتی
ذره ای باور داشتند که خدایی وجود دارد، هرگز این همه ظلم و ستم نمی
کردند. آنها بهتر از هر کس می دانند : خدایی که آنها مدعی نمایندگی اش
هستند، اصلاً وجود ندارد. به همین علت هم هر عملی که بسودشان باشد، بدون
هیچ ترس و واهمه ای انجام میدهند و ازکسی هم باکی ندارند»
«...... اگر می خواهیم که حتماً خدایی داشته باشیم، نخست باید ویژگی های
این خدا را بشناسیم و سپس، در صورت لزوم، به پرستش او بنشینیم».0
«شاید جماعتی بگویند: آن هایی که امروز به نام خدا حکم می
رانند.....نمایندگان خدا نیستند.... می پرسم : اگر.... نیستند، پس چه
کسانی نمایندگان خدا هستند؟ مگر ما، دین و مذهب و ایمانمان را توسط همین
ها که آنها را مراجع تقلید، مجتهد جامع الشرایط، فقیه عالیقدر، آیت الله،
حجه الاسلام.... موبد و خاخام و کشیش... می دانیم، راه نمی بریم؟ مگر ما
حق اشتراک دین داری و خداپرستی خود را به آنها نمی پردازیم؟».
«
.... اگر خدا وسیله ای شده است.... چرا ما با روشنگری و گفتن حقایق، این
وسیله را از دست آنها خارج نسازیم؟»و معین زاده،«پله به پله.....» با
نوشتن نمایشنامه ای که «راهبر» دارد و «شیطانی» که «آشنایی» و «جایگاه»اش
معلوم گردیده و پیامبری که به پیامبر ساز، در «پی آمد یک اندیشه» می گوید
: « مرا به غاری که برایم در نظر گرفته بودی ببر تا مدتی در آنجا بمانم.
البته نمی خواهم چوپانی کنم و این و آن مرا ببینند.....». و آنگاه در
شنبه روزی«جشن و سرور....» بر پا می شود.... و افراد متعددی با نام های
مختلف وارد نمایشنامه می شوند. کوهستان و دوران کودکی و شب و ستارگان و
کاروان خیال که منزل به منزل به دروازه های اوهام سرازیرند.
«این وظیفه و تکلیف انسان های خردمند و با فضیلت است تا راه تاریکی را که
این جماعت در مسیر زندگی انسان ها گسترده اند روشن سازند....». «لازم است
که به مردم گفته شود که آنها به چه راه نادرستی کشیده شده
اند....».«آنهایی که امروز با شنیدن حقایقی در بارۀ معرکه آخوندها،
دانسته یا نا دانسته وااسلاما! وامسلمانا !وا شریعتا! می کنند، ایمان و
اعتقادات مردم را دستاویز قرار می دهند، در حقیقت نقش ابوجهل ها و
ابوسفیان ها را بازی می کنند و نمی خواهند لطمه ای به کسب و کار آخوندها
بخورد که به خود آنها نیر مربوط می شود....».
البته که دل دادن به «گشت و گذاری در سراب» فضایی فراهم می آورد که دروغ
سازان فراوان به وجود آیند و معین زاده«دروغ ساز بزرگ مکتب تشیع» را به
نام «ملا محمد باقر مجلسی» معرفی می کند و او را در گیر مناقشاتی با طلبه
ای پیر می سازد و سرانجام که مجلسی، مجلس را ترک می کند«شیطان از من
خواست که ما نیز آنجا را ترک کنیم».
شیطان با دلسوزی به درد دل نویسنده گوش می دهد و توصیه می کند: «با حال و
روزی که تو از دیدن اوضاع و احوال ساکنان سراب پیدا کرده ای، بیش از این
توقف در این جا لازم نیست، می توانیم از این نکبت سرا بیرون برویم».
معین زاده در مقدمه کتاب خود می نویسد : « خدا نیازی به واسطه و رابطه
ندارد، تا آنجا که حتی خود پیغمبران نیز جز ابلاغ احکام خدا، وظیفه و
مسئولیتی نداشتند. این ها همه نص صریح قرآن است....اگر یک مسلمان به خدا
و پیغمبر و قرآن عقیده دارد، باید خود این نکات را از آیه های قرآن بیرون
بکشد و بداند که برای خداپرستی محتاج هیچ کس.... نیست...».
«گفتگو»ی نویسنده یا بهتر است بنویسم«درد دل» نویسنده با «شیطان به درازا
کشید. من با تأسف دردهای جامعه خود را بازگو می کردم و او با دلسوزی مرا
به راهی که در پیش گرفته بودم تشویق می کرد....». بایستی از خستگی سفر به
«سراب» اکنون رخت به «مجلس سماع» کشیم که: آوای «عشق عشق» سماع کنندگان
.... غیر قابل وصف است. در همین حال «شیطان» که خود مخلوق ذهنیت پیامبران
و دست پرورده دین آنها یا ضد آفرینی برای شناساندن خدا و دین است، شروع
به ذکر «عقل عقل» کرد و لحظه به لحظه صدا را بلندتر و ریتم را تندتر
کرد... سرانجام گفت: «این جماعت، میان روشنایی عقل و تاریکی ایمان
سرگردان هستند...».
پس از این مجلس به خدمت محمد زکریای رازی می رسند که برای دوستان شرح می
داده است که «بحث ما در باره عقل و ارجمندی این گوهر گرانبها بود...».
سفر شیطان با نویسنده، منزل به منزل نیست، بلکه مجلس به مجلس است. در
صفحه 125 به مجلس ابن سینا وارد می شود«به مجلس فیلسوفان مشائی رسیدیم.
فارابی، ابن سینا، بیرونی، ابن رشد، نصرالدین طوسی و غیره را دیدم.....
این بزرگان نیز با دیدن شیطان بپا خاستند، خیر مقدم گفتند و او را در صدر
نشاندند».
پس از عبور از محضر«خیام» است که شیطان اعتراف می کند که او «عقل» است و
به همین دلیل است که مورد احترام خردمندان و فلاسفه است. آن که شیطان را
لعن می کند و مطرود می دارد، جاهل است زیرا جاهل از عقل گریزان است.
«خدای آسمان نشین، خدای آسمان هاست و نه خدای انسانی که در زمین ساکن
است». می پرسی «چه باید کرد؟». می گویم :
«
اگر بشر خدایی دارد و این خدا خود را محق می داند که در زندگی او دخالت و
امر و نهی کند، باید نخست دلیل محق بودن خود را ثابت کند.... و مهمتر از
همه این که شخصاً به انسان بگوید از وی چه می خواهد؟....».
نویسنده در پایان مقدمه کتاب خود می نویسد :«این مقدمه را با گنجاندن
بخشی از کتاب «گمراهان» نوشته مهندس مهدی بازرگان پایان می دهم. علت این
انتخاب این است که نامبرده شرح مفصلی در باره تفتیش عقاید قرون وسطای
اروپا و عملکرد کلیسا و کشیشان مسیحی داده که از قلم او، آن هم در سال
1362 یعنی حدود سه سال بعد از انقلاب اسلامی، که خود او از هیزم بیاران
معرکه بود، بسیار قابل توجه و عبرت آموز است».
به زعم نویسنده: «آقای بازرگان.... بی آنکه از کار خود اظهار ندامت کند،
با گشودن باب انکیزیسیون.... خواسته است شباهت حکومت آخوندی را با حکومت
کلیسای قرون وسطی نشان دهد. اما معلوم نیست چرا دست از سر آیه های قرآن و
روایات جعلی ائمه اطهار بر نداشته و آنها را چاشنی استدلال های خود کرده
است.».
«
او [بازرگان] به نقش خود و اطرافیانش در به حکومت رساندن آخوندها اشاره
نمی کند، ولی در مذمت کلیسا و کشیشان قلم می فرساید و فراموش می کند که
در کنار گوش او....به مردم ایران چه ظلم و ستم و جفا روا داشته اند...».
هوشنگ معین زاده معتقد است که چون مهندس بازرگان، طرفدار انقلاب بوده است
و «نقش او و اطرافیانش در به حکومت رساندن آخوندها» مهم است و در ایام
«رئیس الوزرایی»، کارش«نقل قصه های ملانصرالدین بود» و از این که طرفدار
«انقلاب» بوده و مانند«خانم هما ناطق در کیهان لندن» پوزشخواهی و اعتراف
به گناه نکرده است، بنابراین«نقل قول آوردن او از ویکتور هوگو که مخالف
کلیسا بوده» در کتاب «گمراهان» بی ارزش است. حمله بازرگان، در کتاب
گمراهان به کلیسای قرون وسطی، چون نامی از آخوندهای حاکم نمی
برد،«فراموش» کردن ستمی است که در «کنار گوش او» به مردم ایران می شود.
معین زاده این جمله های کتاب بازرگان را که از قول ویکتور هوگو، در
نمایندگی مجلس فرانسه در مبارزه با کهنه پرستی آورده است«بدون هیچ شرح و
تفسیری عیناً نقل» می کند و مینویسد:که بازرگان این نامه را در رابطه با
جریان«انقلاب فرهنگی دانشگاه تهران»آورده است :
« ....این قانون قانون شماست و من به شما اطمینان ندارم. تعلیم دادن،
ساختمان کردن است و من از آنچه شما می سازید بیم دارم... این قانون نقاب
بر چهره دارد. چیزی می گوید اما کار دیگر می کند. آزادی می گوید اما
بندگی می دهد....»
من توصیه آقای معین زاده را که می نویسد : « امیدوارم خوانندگان بعد از
خواندن این بخش از کتاب گمراهان، چند دقیقه به آن فکر کنند و سپس به
داوری بنشینند...» به کار بستم و بعد از خواندن اصل کتاب گمراهان و
همچنین کتاب آقای معین زاده«چند دقیقه ای به آن» فکر کردم و به توصیه
ایشان به «داوری» نشستم. سوز دل مردم ایران و از جمله مهندس بازرگان را
با رگ و پوستم حس کردم و به جای «داوری» به این پرسش رسیدم که آیا ما
داوران با انصاف، آگاه و بی طرفی هستیم؟
دکتر تورج پارسی
در
سایت ادبیات و فرهنگ
نوشته های معین زاده
شبیه به نان مصری نیست!
به وقت ضرورت سخن گفتن و
نوشتن از ویژگی های خردوری است ، هوشنگ
معین زاده نویسنده آشنای
معاصر در این معنا تاکنون کتاب های خیام و آن دروغ دلاویز، آن سوی سراب
، کمدی خدایان ، پیامبران خرد ، آیا خرد مرده است ، بشارت ، خدا به زادگاهش
باز می گردد به چاپ رسانده است . هیچکدام از نوشته های معین زاده شباهت
به نان مصری که مولانا به کنایت شعر خود را به آن مانند کرده نیست :
شعر من نان مصر را ماند
شب براو بگذرد نتانی خورد
چرا که آهنگ معین زاده در این
کتاب ها اندیشه برانگیزی است واندیشیدن در زمان جارییست . نویسنده آگاهانه
با شک خیامی رهپوی این مهم می شود و تاکید بر گزینش آزاد انسان می کند،
به دلیل این ویژگی هاست که نقدهای زیادی برکتاب هایش نوشته شده است ،
در شماره ی شماره۱۰۸۰،
پنجشنبه ۱۲
تا چهار شنبه ۱۸آبان۱۳۸۴
این کتاب معرفی شده است
که از نظر اهمیت موضوع آنرا جهت آگاهی در سایت آوردیم .
معرفی کتاب
بشارت - خدا به زادگاهش باز می
گردد
نوشته : هوشنگ معین زاده
در کیهان لندن
شماره۱۰۸۰،
پنجشنبه ۱۲ تا چهار
شنبه ۱۸آبان۱۳۸۴
بشر سر انجام به حقیقت وجود
خدا پی می برد
هوشنگ
معین زاده با نوشتن چند کتاب در دهه اخیر، به عنوان نویسنده ای نازک
اندیش و خوش قلم در رشته خاصی از ادبیات داستانی شناخته شده است.
او در
نخستین کتاب خود«خیام و آن دروغ دلاویز!»، بهشت برین دنیای آخرت را، به
صحنه کشید. به گونه ای که بسیاری از مشتاقان سینه چاک بهشت با خواندن این
کتاب هوس رفتن به این وعدگاه را از سر خود بیرون کردند.
«کمدی
خدایان» یا«هفت خوان آخرت»اش را با دیدار عزرائیل(ملک الموت» آغارید و پا
به پای این فرشته مرگ تمام منازل آخرت را در نوردید و خوانندگانش را به
تماشای دوزخ برد، و با نشان دادن انواع عذابهای این وعده گاه افسانه ای
که همه آنها را به طنز گرفته، دلهره این عذابکده را از دل خوانندگان کتاب
بیرون ریخته که با موعظه های هزاران واعظ منبری و مجلسی هم نمی توان هول
و هراس دوزخ را از نو به دل آنها باز گرداند.
اما، درباره اصل مهم و
نخستین الهیات، یعنی خدا(توحید) کار او به آسانی معاد سرانجام نمی گیرد.
او که می انگاشت با رفتن به «آنسوی سراب»، دیدار و گفتگو با خدا و دوستی
پاکدلانه اش با او، کارش به اتمام می رسد. به توصیه دوستان صاحبنظرش که
مبحث خدا را نا تمام می دیدند، ناچار می شود خوانندگانش را در کتاب«آیا
خدا مرده است؟!» همراه خود و راهبرش «خضر پیغمبر»، به معراج و به زیارت
آرامگاه خدایان ببرد. خدایانی که درطول تاریخ حیات بشر، خدایی کرده و هر
یک به دلایلی از صحنه خارج و به فراموشی سپرده شده اند. با این همه، باز
هم کارش را پایان یافته نمی بیند و می پندار به نتیجه ای که می خواسته
نرسیده است. لذا تصمیم می گیرد که در مبحث خدا بیش از اینها بیاندیشد و
بنویسد. از اینرو در مقدمه کتاب«بشارت» به این امر اشاره می کند و می
نویسد:
«مفهوم خدا از آنچنان
اهمیتی برخوردار است که می بایستی بیش از اینها به آن پرداخت. زیرا تا
کنون در ایران و جهان اسلام، به دوراز حیطه نفوذ دین و مذهب کمتر به
مسإله خدا پرداخته شده است و کمبود آن در اوضاع و احوال کنونی کاملاٌ
مشهود است. و می افزاید:
در حقیقیت ما نیازمند دهها
و صدها کتاب نظیر دفاتر تقدیمی و رساله های معتبرتری به قلم شخصیت های
صاحب نظرتر هستیم تا بتوانیم با مفهوم خدا یک آشنائی عقلائی پیدا کنیم و
در شناخت او به جایگاهی برسیم که خردمندان ممالک دیگررسیده اند» (ص 7)
معین زاده با این برداشت،
دست به شگرد تازه ای می زند که پیش از او نیر بسیاری از اندیشمندان شرق و
غرب از گذشته های دور بدان «اشاراتی» کرده بودند. با این تفاوت که او با
تکیه بر داده های علمی عصر جدید، آزادی بیان و شهامت در بیان اندیشه
هایش، بجای استفاده از الفاظی مانند«انالحق»حلاج یا«سبحانی من اعظم
الشانی»با یزید بسامی، با صراحت و بی پرده اندیشه هایش را مطرح میکند.
در کتاب تازه اش که آنرا
به خبر خوش،«بشارت – خدا به زادگاهش باز می گردد» احتصاص داده است. با
ظرافت و نکته بینی، علاوه برارائه دادن دلایل متعدد برای اثبات «نبودن
خدا در آسمان»، برای رعایت حال خداپرستانی که به آسمان نشین بودن او باور
دارند، خدا را در کاروانی عظیم و با شکوه به زمین باز می گرداند. به
تصویر کشیدن کاروان رجعت خدا به زمین، یکی از صحنه های بسیار خواندنی و
جذاب «بشارت» است. به نظر میرسد که معین زاده به عمد در صحنه آرایی رجعت
خدا به خود زحمت داده که بتواند دل خداپرستان را بدست آورد تا نپندارند
که او با خدای آنها سر کینه و عناد دارد.
او در کتاب بشارت، ضمن
اینکه آخرین دیدگاههای خود را در باره خدا ارائه میدهد، در کاروان رجعت
او نیز با «تعمد» همه خدایان کوچک و بزرگ پیشین را پیشاپیش خدای یکتا به
زمین می آورد تا آسمان را کاملاَ از وجود همه خدایان خالی کند. ترس و
نگرانی او در اینست که مبادا فردای دیگر، افرادی دیگر با همان ترفندهای
کهنه، خدا یا خدایان دیگری را آسمان نشین قلمداد کنند و باز هم انسان های
ساده دل و زود باور را به نیایش به سوی آسمانها بخوانند. با همین
باورهاست که می نویسد:
«تبعید خدا به آسمان یا
هجرت اجباری او از زمین، ازآغازدرست نبوده، زیرا اگر به سیر تحول و تکامل
مفهوم خدا نظر بیافکنینم، می بینیم که «خدا»ی تمام ادیان و مذاهب از
دیرترین آنها تا نزدیکترینشان، از زمین برخاسته و در همین زمین متحول
گردیده است. اینکه او را به آسمان فرستادند، تا دست هیچ جنبنده ای به
دامان آن نرسد، صرفاَ ترفندی بود ب |